مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

563

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - بود ) در دست خويش احساس مىكردم وپاهايش به زمين كشيده مىشد . من كه چنان ديدم ( براي آرامش دل أو ) گفتم : « اين مرد كه علم غيب نمىداند ( سخنى گفت ) ؟ » . رياح گفت : « آرام باش كه به خدا اين مرد سخنى جز آنچه شنيده است ، نمىگويد . » ابوالبخترى گويد : « به‌خدا ( همچنان كه عبداللَّه گفته بود ، من ديدم كه ) مانند گوسفند سر رياح را بريدند . » ونيز از حارث بن إسحاق روايت كرده [ است ] كه گفت : فرزندان حسن بن الحسن همچنان در زندان رياح بن عثمان بودند تا سالى كه منصور به حج آمد . رياح براي ديدار منصور به ربذه رفت . منصور به أو دستور داد به مدينه باز گردد وزندانيان مزبور را به نزد أو برد ومحمد بن عبداللَّه بن عمرو بن عثمان را كه با فرزندان حسن بن حسن از طرف مادر برادر بود ومادرشان فاطمهء بنت الحسين عليه السلام بود نيز دستگير كرد وبه همراه آن‌ها روانهء ربذه سازد . محمد بن عبداللَّه در آن وقت براي سركشى به مالي كه در « بَدْر » داشت ، به آن‌جا رفته بود . رياح كسى را فرستاد ودر همان‌جا أو را دستگير ساخت وبه مدينه آورد . ونيز از علي بن عبيداللَّه روايت كرده [ است ] كه گفت : من به در خانهء رياح كه در مقصوره بود ، رفته بودم ، ديدم دربان گفت : « هركه از فرزندان حسن بن حسن اين جاست ، داخل شود . » عمويم عمر بن محمد به من گفت : برو ببين با اين‌ها چه مىكنند . » من وارد شدم ، ديدم همگى از باب مقصوره وارد شدند واز باب مروان بيرون رفتند . 9 در حديثي كه عبداللَّه بن عمران روايت كرده [ است ] ، گويد : آن‌ها را شخصي به نام أبو الأزهر به ربذه برد . وأحمد بن عيسى وديگران به سند خود از حسين بن زيد روايت كرده‌اند كه گفت : من در ميان قبر ومنبر « در مسجد النّبى » ايستاده بودم كه ديدم فرزندان حسن بن حسن را از خانهء مروان بيرون آوردند وبه همراه أبو الأزهر روانهء ربذه كردند . در اين وقت جعفر بن محمد عليهما السلام كسى را به سراغ من فرستاد وچون به نزد آن جناب رفتم ، به من فرمود : « چه خبر است ؟ » گفتم : « هم‌اكنون فرزندان حسن بن حسن را ديدم كه در كجاوه‌ها سوارشان مىكردند . » حضرت به من فرمود : « بنشين . » سپس يكى از غلامانش را صدا زد وپس از دعاى بسيارى كه خواند ، متوجه آن غلام شد وبه أو گفت : « اكنون برو وهر وقت ديدى آن‌ها را حركت دادند ، بيا ومرا خبر كن . » غلام رفت وبازگشت وگفت : « هم‌اكنون آن‌ها را حركت دادند ومىبرند . » حضرت برخاست وپس پرده‌اى كه از پشم سفيدى بافته بودند وآن طرفش پيدا بود ، ايستاد وچون چشمش به عبداللَّه بن حسن وإبراهيم وديگران افتاد ، ديد كه در كجاوه‌ها سوارشان كرده‌اند ودر طرف ديگر كجاوه قرين هر كدام يك از آن‌ها غلامي سياه بود . -